تـــــــــرنج

تـــــــو رنج ==> همانا آدمی را در رنج و سختی آفریده ایم،بلد4

تـــــــــرنج

تـــــــو رنج ==> همانا آدمی را در رنج و سختی آفریده ایم،بلد4

به قول آن بلندبالا مــرد عـلی‌وار زیسته دوران ما:
"هــمه چیز اوست، ما هـمه هیچیم"

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

داستان کوتاه خودکشی شریف

جمعه, ۶ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۴۰ ب.ظ

به نام دوست

خودکشی شریف

علی سلیمی بنی

دی ماه 1392

 

خودکشی شریف

درو میبندی و مثل همیشه اوه کلاه بافتنی که همین یکی دو سال پیش یکی رو راهی بیمارستان کردی سرش، میکشی روی سرت؛ تا روی ابرهات!

گفته های دکتر مشاور هی رو مخت رژه میرن. «هیچگونه استرسی نباید بهت وارد بشه. عصبانی شدن هم برات سمّه!... هه آره... سم هم گزینه خوبی میتونه باشه! اووووو یِس! فردا باید برم فروشگاه تا انواع سم ها رو امتحان کنم. آره! عاقلانه ترین راه همینه. هه هه! دکتر احمق! خب دستوراتی که دادی دقیقا مخالف اهداف منه که دکی جون. بخوای نخوای لحظات آخر به آدم فشار زیادی میاد. مگه ممکنه آدم بدون استرس خودکشی کنه؟؟!...

آآآآآآآآآخ!

-آخه این چیه این وسط هوا کردید آدمای خنگ؟! مگه وسط راه اونم جلوی معاونت فرهنگی جای داربست هواکردنه؟؟؟؟ بیشعورای تمامیت طلب!

یه سری از دانشجوها مات و مبهوت حرکتا و حرفات شدن. از پشت میز یکی از غرفه ها پا میشه و میاد جلوت! با لبخند ملایم و صورتی نگران بهت میگه – وااای آرمان!! واقعا ببخشید! من عذرمیخوام. آقایون خانوما بفرمایید! مشکل دوستانس! حل میشه... بفرمایید! – ینی چی آقا حل میشه؟! راست میگه دیگه! دانشگاه رو کردید مهدکودک! مگه ما بچه ایم که میخواید برا ما فرهنگ سازی کنید به قول خودتون؟! –به تو ربطی نداره مردتیکه! –آرمااااان! چقدر بددهن شدی!!! آقا من عذرخواهی میکنم! سر این مطلب هم اگه خواستید یه موقع بیاید تا صحبت کنیم! من الان با دوستم کار دارم! ممنون – چطوری آرمان! خوبی پسر! از سال اول که از خوابگاه رفتی و خونه مجردی گرفتی دیگه تحویلمون نمیگیری! تو دوباره این کلاهو گذاشتی سرت که!!! – هه! خوابگا! سر این کلی صحبت کردیم قبلا! اونجا شبیه زندونه تا خوابگا... بچه ها هم خیلی آدمای... – اگه میخوای فحش بدی من برم! – نه ولی غیراز تو من آدمی که آدم باشه تو خوابگا ندیدم! – بیخیال این حرفا... خیلی تو خودتی پسر! دوباره چیزی شده؟! – اصلا حالم خوش نیس... – صادق! داداشی یه لحظه جای من بشین، سه تا سوت بزنی برمیگردم – باشه علی! جوری سوت میزنم که وقتی برگشتی سومیش باشه – چاکّر داداش بزرگه هم هستیم! خب بریم آرمان؟ - کجا؟ - هوس بستی کردم تو این هوای ســـــــــردِ برفی! – علی واقعا حسّش نیس... خیلی خوابم میاد. میخوام برم خونه – خب اگه میخوای بری خونه برو ولی خونت از در شماله ها! نکنه معتاد شدی؟! :D – نه بابا! دیوونه!

-سلام آقا! یه دوتا 4اسکوپه مخصوص دبش میدی به ما؟ -مهندس باید وایستید تا نون بستنی بیارم از پشت. – سلام! باشه پس تو کاسه بدید! – سلام سلام! ببخشید حواس نمیذارن برامون که! خب انتخاب کنین. – آرمان چی میخوری داداشی؟ آرمـــــان؟! – همینطوری که داری فکر میکنی که کدوم فروشگاه بری فردا؟ کی بری؟ کجا انجامش بدی؟ میگی فقط دارک چاکلت! –اوه اوه! چه افسرده و خشن! آقا همون دارک بزنین برامون لطفا! – آرمـــــــان بازم داری به تصادف مامان بابـ.... – نـــــــــــــه!  - باشه باشه... چرا میزنی حالا داداشی!

اتاقک رو که ترک میکنی سوز سرما میخوره تو چشمات و اشکات سرازیر میشن ناخودآگاه ... جای قدمای دونفر که دارید میرید سمت حوض جلوی ساختمون ابن سینا بدرقه راهتونه...

-خب! بشینیم؟ -انتظار نداری که بشینم رو صندلی برفی؟ -مگه چه اشکالی داره؟ تازه کلی هم دونفره هست! داری فکر میکنی که چقدر خوب بود همیشه مثل علی یه لبخند حتی کوچولو روی لبات بود و اینقدر پرانرژی بودی! وقتی میبینی علی نشسته روی صندلی دست خودت نیست و میشینی روی صندلی! اولش سوز برف وجودتو میگیره ولی کم کم بهش عادت میکنی... –میدونی آرمان! گاهی اوقات...گاهی اوقات آدم نیاز داره به یه زنگ تفریح! به یه تجدید قوا! یادمه وقتی بابام هی مریض میشد و خون بالا میوورد، وقتی هی بیمارستان بودم، یه روز از همه چی دلگیر شدم و رفتم جلسه اخلاق آقای تهرانی! یه جمله ای شنیدم که از اون موقه به بعد احساس میکنم مث کوه شدم جلوی سختی ها! –چی گفت؟ - خیلی با شور و احساس گفتن که «خدا گاهی بنده هایی که یه کم ازشون دور میشن، خیلی آروم... خیلی آروم جوری که بفهمن میزنه پس گردنشون! تا یادشون بیاره که من هستم. جوری هم میزنه که بتونیم بعدش رو پامون وایستیما ولی ما انقدر نفهمیم که یا شرو میکنیم فحش دادن به خدا و پیغمبر و هرچی دستمون برسه... یا جوری ناامید میشیم که...» بیخیال...

داری به این فکر میکنی که چقدر این جمله ها میتونن بهت کمک کنن! ولی نه! تو دیگه آخر خطی! به این فکر میکنی که اگه علی نبود و یکی دیگه این حرفا رو میزد، همین بستنی رو میکوبیدی تو صورتش و با چندتافحش تو افق محو میشدی! هه...

در ساختمون رو باز میکنی. با همون کفشای گلی و برفی ؛ آآه چقدر از کفش هایی که وقتی خیس میشن روی موزائیک جرجر میکنن بدت میاد. با سرعت از روی پادری میگذری و میری سمت پله ها... همیشه از پله های آپارتمان به سرعت بالا می ری چون حوصله ی شلوغی و سرعت کند آسانسور رو نداری. این برات چیز تازه ای نیست.

آه و دوباره در را باز میکنی و کسی نیست که بهش سلام بدی... خسته میری سمت کاناپه و هیکلتو میندازی روش... آه که چقدر دوست داری بخوابی ولی هنوز حرفای علی توی گوشته... خدا... پس گردنی... امتحان... خدایی هست و و و... ولی اونقدر انگیزه داری که زود بخوابی تا صبح زود بری سمت فروشگاه. برعکس همیشه اون شب زود خوابیدی...

(صدای خروس) – اه چه خروس بی محلی... آآآه خدا دوباره کلاس... باز درس... باز دانشگاه.... باز.... ولی نه!!! امروز کار دیگه ای داشتی که اینقدر زود بیدار شدی!

برای اولین بار بعد از مدت ها از آخرین باری که یادتم نمیاد کی بوده،‌ سوار آسانسور میشی! خودتو تو آینه نگاه میکنی! وبازهم یاد تصادف... نــــــــه! روتو از آینه برمیگردونی و به خودت لعنت میفرستی که چرا از آسانسور اومدی...

ساعت حدود 7 صبحه که وارد فروشگاه میشی... (صدای آرام بلندگو) – 13، شما نفر 13امی هستید که وارد فروشگاه بزرگ امید میشید! کارت رو برداشته و کد را به سامانه ارسال کنید تا برنده خوش شانس خودروی 206 ما باشید! .... – هه! چه عدد نحسی! همون روز تولدم! 13بدر! آخه یکی نیس بگه 206...

از وقتی یادت میاد تا حالا یک بار هم نه سمّ دیدی نه چیزی شبیه به اون مث مرگ موش. مث آدمای گیج و مشنگ، سردرگم شرو میکنی به گشتن قفسه ها... - حتی فکرشم نمی کردم برای خلاص شدن از این زندگی کوفتی باید اینهمه سختی بکشم! عه!!! همیشه وقتی کم میووردی میگفتی خودکشی آخرین حرکته ولی قلبت داره چیز دیگه ای بهت میگه از دیروز! اما دستا و پاهات دارن جور دیگه ای عمل میکنن! عه! من واقعا میخوام خودکشی کنم؟! کاش علی پیشم بود! –بازم تردید؟ بازم دودلی؟‌بازم ترس؟! ... صحنه خودکشی قبلی یادت میاد که درست لحظه آخر وحشت کردی و همه جا رو به گندکشیدی میاد جلوی چشات... حرفای علی... پس گردنی... نه!!!‌ من دیگه آخر خطم! ...

صدای جیغ بلــــند خانمی که پشت دخل وایستاده همه جا رو میگیره! چندتا کلاه‌مشکی که فقط چشما و دهنشون پیداست با عــربده در فروشگاهو میشکونن و میان تو... یاد فیلم ها افتادی... داری فکر میکنی که این پس گردنیه یا چیزای قبلی که اتفاق افتاده برات؟ صدای اولین شلیک جیغ وداد همه مردم رو بلند میکنه. یکیشون میره پشت دخل و یکی دیگشون که اسلحه داره فریاد میزنه – بخوابید رو زمین! همه بیان جلو و بخوابن رو زمین! همه!  مثل همیشه وقتی که ترسیدی، خشکت زده و هیچ حرکتی از خودت نشون نمیدی... زل زدی تو چشمای طرف! با اون هیکل درشت و صدای کلفتش داد میزنه – دِ بخواب رو زمین نفله! و راه میوفته سمتت! اسلحش کلاشنیکفه(حالا چه کلاشینکف چه کلاشنیکف! بذار حرفمونو بزنیم!) «آره... همینه! این بهترین فرصته!!! اگه نخوابم بهم شلیک میکنه و راحت میشم! تازه یه کار فرهنگی هم کردم! آمار خودکشی، اونم خودکشی دانشجوها، اونم شریفی ها رو یکی کاهش دادم! یه دانشجو کمتر! اکسیژن بیشتر»... باز فریاد میزنه – بخواب رو زمین بچه! و اسلحشو میگیره سمتت و گلن گدن رو میکشه... – نه تو رو خدا نکشش! برو هرچی میخوای ببر ولی کسی رو نکش! بدترین گناه کشتنه! جوون بخواب رو زمین دیگه! مگه از زندگیت سیر شدی؟؟ - آره سیرشدم! آماده و رها برای مرگ! د بزن دیگه!... بزن!!   ولی اون احمق هم خشکش زده!!! به فکرت میوفته که بری سمتش تا برای دفاع هم که شده، شلیک کنه! خیز برمیداری سمتش ... توی راه دستتو میگری سمت اسلحه تا زودتر بزنه...

دستت میرسه به اسلحه اما اون هنوز نزده و گیج و منگ، باترس داره نیگات میکنه! یه دفه پا به فرار میذاره و اسلحش میمونه تو دستت... رفیقاش هم تا دیدن اون داره فرار میکنه و اسلحه دست توئه،‌ با کلّه فرار میکنن...

روز بعد عکست تو تمام روزنامه های کشور چاپ شده! وارد دانشگاه که میشی روی بنرهای بزرگ نوشتن که مراسم تقدیر از آرمان، قهرمانِ شریفِ شریف!

حالا مدتی میشه که برگشتی خوابگاه! پیش علی زندگی خیلی بهتره و داری چیزای جدید رو تجربه میکنی وکلی داری عوض میشی! تصمیم گرفتی که حداقل تا آخر ارشــــد خودکشی نکنی!

پایان

پ.ن: این داستان هنوز ویرایش نخورده هستش!

پ.ن2: این دقیقا 313 امین داستانم با احتساب 5 رمانی هست که نوشتم!

پ.ن3: حتما نظر بدید!

۹۲/۱۰/۰۶

نظرات  (۶)

باشه 
خصوصی مینویسم. 

ماشالا 
البته غره نشو ایراد زیاد داره/ 

پاسخ:
ایرادات رو بگید که اولا استفاده کنیم
و دوما گمراه نشیم
و سوما اصلاح کنیم 

ممنون 
۰۳ آذر ۹۳ ، ۲۱:۵۹ مجید اسطیری
سلام
کار جالبی بود
پیشنهاد میدم این داستان را بیای تو جلسه شهرستان ادب بخونی
یا علی
پاسخ:
سلام استاد
جلسات یه کم بدموقع است متاسفانه
وگرنه دوست دارم این کار رو انجام بدم
نمی دونستم متنت انقدر خوش دسته! البته نمی گم ایراد نداره. ولی واقعا جالبه.
اگه بخوام زور بزنم و ایراد بگیرم می گم:
یه جاهایی تو داستان آدم گم میشه. یعنی نمی فهمه این حرف ها را کی داره میزنه!
یکمخیلی تخیلی بود! مخصوصا آخرش. ولی لذت بردم
پاسخ:
ممنون مهدی!
زیاد خحالت نده دیگه

آره اون جاهایی که میگی آدم گم میشه رو خیلی سعی کردم بوجود بیارم اتفاقا... جاهای مهم داستان همونجاها هستن(تکنیک رضا امیرخانیه)

تخیلی بودن رو قبول دارم... خیلی هول هولکی نوشتم عاخه... برا نشریه مهاجر :D

 ممنون از نظرت :)
 مث فیلم های با صحنه های متعددپشت سر همٰ تغییرات فضای سریع تو جمله های کنار هم زیاد بود. هر جند موضوع خوب به هم پیوسته بود. ولی در کل قشنگ بود. دوست داشتم. پیروز باشی علی
پاسخ:
ممنون سارا خانم!

ولی موضوع به هم پیوسته بود یا نبود؟

پ.ن: برای رفع شبهات احتمالی، سارا خانم دخترخاله پدر بنده هستن!
دوسش داشتم قشنگ بود و با مفهوم
پاسخ:
ممنون خاله جان :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">