تـــــــــرنج

تـــــــو رنج ==> همانا آدمی را در رنج و سختی آفریده ایم،بلد4

تـــــــــرنج

تـــــــو رنج ==> همانا آدمی را در رنج و سختی آفریده ایم،بلد4

به قول آن بلندبالا مــرد عـلی‌وار زیسته دوران ما:
"هــمه چیز اوست، ما هـمه هیچیم"

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

داستان کوتاه کشیش

شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۴۱ ب.ظ

به نام  دوست

کشیش

 

همین طور که اسکناس ها رو می شمرد از حماقت دختر خنده اش گرفت. با آنکه همیشه از سرو صدا متنفر بود ولی صدای تق تق کفش دختری که از کلیسا خارج می شد، برایش دلربا و لذت بخش بود. حتی از صدای ناقوس هم لذت بخش تر !
-  دخترم هر وقت که گناهی کردی من هستم! کار احمقانه ای به سرت نزند!
دختر ایستاد و با چشمان معصومش دوباره برای کشیش تعظیم کرد و از کلیسا خارج شد و از احساس پاکی و طهارتی که در خودش حس می کرد؛ بی نهایت خوشحال بود.

کشیش


دقایقی بعد جوانی بلند قد، با موهای طلایی و کلاه کابویی که با بند از گردنش آویزان شده بود وارد کلیسا شد و سلام کرد. کشیش که سعی می کرد سر اسکناس ها را طوری توی جیبش بچپاند که پسر نبیند، لبخند سردی زد و با یک نگاه سر تا پای پسر را برانداز کرد و خوش آمدی گفت. با این که بهش نمی آمد که پولی به جیب داشته باشد، کشیش بااحترام با او برخورد کرد. پسر با اطمینان گفت :
- من از بچگی تا حالا گناهی نکردم که بخوام پولی بپردازم و ...
کشیش گفت: پس برای چی اومدی؟
پسر ادامه داد : هیچ وقت پول این دنیا منو به طمع ننداخته که بخوام کار بدی براش انجام بدم، چون میدونم که این دنیا فانی و بی ارزشه و بالاخره یه روز تموم میشه! حالا اومدم بپرسم که وقتی میشه گناه رو بخشید، بهشت رو هم می شه فروخت؟
چهره کشیش که کم کم داشت در هم کشیده می شد دوباره باز شد و خط منحنی لبش دوباره گرد تر.
- بله پسرم! بله! ولی همان طور که قیمت گناه ها با هم فرق دارد. مثلا بعضی گناه ها با ده دلار هم حل می شود ولی بعضی هاش حتی یک اسکناس صد دلاری هم نمی تونه پاکشون کنه مثلا همین دخـ...
زود حرفش را خورد و ادامه داد. حالا بهشت هم درجات مختلفی داره که هر کدام چندین برابر بخشیدن گناهه. چون گناه کردن آسون تر از کار خوب کردن است و برای بدست آوردن بهشت باید پول زیادی داشته باشی.
پسر جوان غرق در آرزوهایش گفت:
- من بهترین کاخ های بهشت را می خواهم!
 کشیش گفت :خب هرچی جای بهتری را بخواهی باید پول بیشتری بدی. خیلی خیلی بیشتر.
پسر جوان از روی صندلیش بلند شد و گفت : حالا پول این دنیا برایم ارزش پیدا کرد. هرچه که بتوانم پول به دست می آورم. موقع برگشتن در حیاط کلیسا یک تکه آهن پیدا کرد؛ برداشت و با خودش گفت: اینو میتونم به پیتر بفروشم، حداقل یه دلار که می ارزه. این می تونه یه آجر از کاخ بهشتم باشه.

همین طور که می رفت با خودش فکر می کرد که چند سال عمر می کند؟ و تو این سال ها چند تا از این موقعیت ها برایش پیش می آید و از هر موقعیت چه قدر پول در می آورد تا بتواند بهترین جای بهشت را از کشیش بخرد !

 
شصت سال بعد، پسر بچه ای با احتیاط مشغول برداشتن سکه اش از روی دریچه ی چاه فاضلاب کنار خیابان بود که مردی به سرعت به سمت او دوید!

و چنان ضربه ای به او زد که پسرک چند متر آن طرف تر پرت شد. مرد این قدر بزرگ و قوی بود که عرض گردنش با عرض سرش مساوی بود، با کت و شلوار و کراوات سیاه و پیراهن سفید و عینک دودی. چند لحظه بعد یک لیموزین سیاه که از شدت تمیزی برق میزد به سرعت داخل خیابان پیچید و جلوی خانه ایی بزرگ ایستاد. پسر که پوست دستش بعد از کشیده شدن روی زمین بد جوری می سوخت تازه متوجه خانه ای که جلوی آن بود شد. خانه آنقدر بزرگ بود که پسر هر چه خوست آن را ببیند نور آفتاب اجازه دیدن  بلندای پشت بام آن را به او نمی داد. مرد سریع به سمت ماشین رفت و در را باز کرد. اول یک عصا با نقش و نگارهای ظریف و بعد پیرمردی نحیف از اتومبیل پیاده شد. بعد دونفر دیگر شبیه همان مرد از ماشین پیاده شدند. پیرمرد یک قدم به جلو برداشت و زود سکه ی پسر را روی دریچه ی آب دید و آن را با احتیاط، طوری که توی چاه نیفتد برداشت و با پوزخند گفت: این میتونه زیر سیگاری کاخ بهشتم باشه، بعد آن را توی جیبش انداخت و زیر لب گفت اگر بهشتی در کار بود اون کشیش کلّاش اول از همه برا خودش نگه میداشت .
بعد رفت داخل خانه و در را پشت سرش بستند و اشک جمع شده در چشم پسرک این طرف خیابان منتظر کوچک ترین تکانی بود تا روی صورت کوچکش جاری شود.

 

۹۲/۱۰/۱۴
علی ابن صادق

داستان کوتاه

داستان‌

نظرات  (۳)

شیطون شدی!
خوب بود.
انشاالله بعدیاش بهتره.
پاسخ:
سلام
حسن خان توئی؟
تو از کجا خبردار شدی ناقلا؟ :D
نظر لطفته دراز دکل 2 متری :* (اینا همش تعریف تمجیده ها)
بهتره این آتونتیکیشن!!!! رو هم برای رای گیری بردارین. اگه کسی مث من تنبل باشه و سرش هم شلوغ باشه لاگ این نخواهد شد ابدا!!! :)
پاسخ:
انجام شد
زیبا. نزدیک به داستانی بود که درست یادم نیست. انا البته باذصحنه پردازی ها و پایان به مراتب بهتر. به قول حضرت حافظ از هر زبان که می شنوم نامکرر است.
 درضمن فکر میکنم ربطی به نوع دین نداره و یه کلاش هر لباسی رو که بتونه می پوشه. که البته میدونم خودتون هم همین نظر رو دارین.
پاسخ:
ممنون. چه جالب! کجا دیدید؟
بلی...بلی

حس میکنم شما رو میشناسم بدجور!! :D س=سلیمانی است عایا؟؟؟

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">